|
آهـــــــــوی ضـــــــــامن دار |
|
|
سلام
حرفی جز شعر ندارم...
وقتی به خون این غریب تشنه می شوی
در من آهوی ضامن داریست
که گُنده لاتهای این شهر
براش نقشه می کشند
با طرحی از چاقوی "غربتی"
***
وقتی به خون این شهید تشنه می شوی
در من نارنجک های نافهمیده ایست
که ضامنت بشوند
و خود را بکِشند
از این مخمصه کنار ــ
کنار خوابت دراز کشیدم
و به آشنا ترین امامِ چشم آهویِ سبزی فکر کردم
که ضامنم شد
حالا من ماندم و
امام غریبی
که نیستم.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 8:33 توسط شهاب حاجتی |
مثل از مُد افتادن زندگی سرگردانم،خانه را تمیز کردم،ظرف ها را شستم و هیچ کاری نیست که خودم را درگیرش کنم. یک لحظه تصمیم میگیرم همه چیزهایی که جمع کردم را برگردونم سرجاشون.همیشه از چیز های نو خوشم میاد ولی رفرش کردن خاطره ها آزار دهنده است. وقتی عزم دنیا جزم شده که خوشی نبینم، بهتره دل خوش کنیم به همون ماکارانی که همیشه فکر کردن بهش لذت بخشه. تلفنم را نگاه میکنم . مثل اینه سالهاست که خواب بوده ، نه این جمله خیلی شاعرانه است.بهتر بگم سالهاست که خاموشه، همون کاری که از یک گوشی موبایل بر میاد.تازه خلی وقته که من خودم هم خواب ندارم دیگه پرداخت اینجوری نسبت به یک شئ مثل موبایل خیلی وقته که از مُد افتاده، مثل زندگی که از مُد افتاده مثل مردن عزیزترین کَست که شبیه یک کاغذ مچالش کنی و بعد پرتش کنی توی سطل آشغال. نه ، نه ، این بی حرمتیه ، شاید گذشته ای که با تو بوده خیلی بدرد خورده باشه. نادر ابراهیمی میگه: "بی حرمتی فرزندِ کهنگی و تکرارِ.من نمی خواستم و نمی خوام کهنه بشه، تکراری بشه ، نمی خوام مثل تمیز کردن خانه و ظرف ها تموم بشه و دوباره تکرار... از همیشه تا الان که این متن را برای وبلاگی که این اولین پستش هست می نویسم می خواستم برای خودم داشته باشمش، همیشه برای من باشه. کولاژ اولین باری که با این کلمه آشنا شدم ، از زبان خواهرم بود که هنر خونده.داشت یک سری شکلهایی که با مقوای رنگی ساخته بود رو به یک تابلوی نقاشی می چسبوند. گفتم : این چیه؟! گفت: این تکنیک رو کولاژ میگن.اسم قشنگی بود.بعد با خودم گفتم که اگه بجای "کاف" ، "گاف" بود عربهای بدبخت چقدر با این تکنیک بیگانه بودن.دیدم همین الان هم هنری ندارنو "ژ" مثل یه یک مرد ایرونی جلوش ایستاده. بگذریم به هر حال تکنیک زیبایی توی نقاشی بود ولی الان این اسم با همون کارکرد تکنیکالش جایی توی ادبیات باز کرده. کارگاه ادبی کولاژ بچه های کولاژ یه تیم پر انرژی با اصطکاک کم و با حرفهایی زیبا ، درست مثل همون تابلوی خواهرم که همیشه برا ی من زیباست، با چسبوندن تکه به تکه هنرهایی چون ادبیات (شعر ، داستان و ادبیات درام) ، عکاسی ، فیلم، نقاشی و... کولاژ رو به جایی رسوندن که خودش رو تنها اسمی برای کارگاه ندید بلکه الان بر روی جلد فصلنامه ای نوشته شده که حتمن باید بخونیدش. نمایشگاه کتاب هشتادو هشت خواستم از اتفاقات مصلی بنویسم ولی نمی دانم کدام را از قلم بندازم و کدام را به نُک تیز قلم بسپارم. به هر حال گفتنی ها کم اند و نا گفتنی ها بسیار. من تصمیم گرفتم چند نا گفتنی را بنویسم. شیراز برای حرکت مبدا خوبی بود،چرا که از مهد تمدن ایران به سمت تهرانی می رفتیم که طی چند سال ِ قدمتش زشتی ها ی بسیاری را در خود پرورانده . تهرانی که بوی اتوبوس میدهد و خیل عظیمی از مردمش مسیرهای چند کیلومتری را پیاده به نان فکر میکنند. بله! متاسفانه به مصلی رسیدیم ، به جایی که باید خر آورد و خروار ، خروار کتابهای سانسور شده را سوزاندو فقط دل خوش کرد به دیدار دوستان قدیمی و آشنایی با دوستانه تازه تر. از این جهت از لفظ تازه تر استفاده کردم که "نصرت رحمانی" گفته بود: این روزها با هرکه دوست می شوم احساس میکنم آنقدر با هم دوست بوده ایم که دیگر وقت خیانت است. جا دارد که همین جا از همین تریبون حقیر که این صدا را ممکن است حتی به گوش 10 نفر هم نرساند تشکر ویژه ای داشته باشم از گروس عبد الملکیان عزیز و همسرمحترمشان خانم ریحانی . خانم ریحانی در چند روزی که ما تهران بودیم نسبت به لشکر خسته ما ( رامین خسروی ، بهزاد بهادری ، مسیحا ابوعلی) لطف داشتند و خاطره ای در ذهن ما از خودشان به جا گذاشتند که فراموش شدنی نیست.البته ما خانم ریحانی را از سالها قبل می شناختیم.هنوز سطر های درخشان شعرش توی ذهنمان بود. ما به واسته ایشان با دوست خوب و خون گرمی آشنا شدیم که خوشبختانه مجموعه شعر سومش به چاپ سوم هم رسیده و گروس عبدالملکیان نامی است که هم صمیمی است و هم دوست داشتنی. و اما اتفاق خوشایند دیگری که در این چند روز افتاد حضور در دانشگاه الزهرا تهران بود و دیدار با دوستانی مثل سید مهدی موسوی وسایرین. " بررسی سیر غزل امروز"جلسه خوبی بود که با حضور شاعران جوان و خوب کشور مثل " رامین خسروی، زهرا معتمدی،مهدی معارف،مریم کامیاب، مسیحا ابوعلی ،بهزاد بهادری و محمد حسینی مقدم " عزیز برگزار شد و در جمع دوستان شعر خوانی داشتیم و به دعوت سید مهدی، لشکر خسته ما آن شب را به کرج رفت و در خانه مهدی اطراق کر. در مورد مسائل مهمی صحبت شد مثل 10 سمبوسه ای که بهزاد بهادری خورد و ریشه کن کردن فساد مجازی. به هر حال قصدم تشکری بود از خانواده عبدالملکیان عزیز و مهدی موسوی دوست داشتنی و خستگی ناپذیر. متنی برای نخواندن همه ی اینها را نوشتم به بیو گرافی برسم که ای کاش نداشتم اش.من شهاب حاجتی متولد 1/1/1364 شناسنامه ای ، اما به گواهی پدر و مادر متولد 27/3/1364 هستم صادره از ایران و حدود 8 سالی میشود که شعر را بصورت هر چیزی که بشود اسمش را گذاشت شروع کرده ام و الان با 2 شعر آمده ام تا شعرم را به شما معرفی کنم.امیدوارم که لذت ببرید. تقديم به محمد جهان آرا ها ها مَمَد ، مي دونُم از خوشه هاي شيرين خمپاره پاره پاره توي ِ خُم اِنداختي شراب تلخ ِ هشت سال مقدس گرفتي تا مُنه مستُ كني بكِشونيم دنبال خودت از شيراز تا آبُدان تو راه همه چيه ِ بِت ميگُم رو دلُم نِمونِه خدا رو چه ديدي شايد اوقد بخورُم كه بَد مست بِشُم همه چيهِ بيارُم بالا بِگُم اي جِماعت خوشه هاي خُمپاره نِدارِن كه مست بِشن وُ مستِمون كُنِن انگور اِنداختن چند ساله تا خرُم كُنن نِمي دونُم تا كِي قرار بختُم سياه باشه و بلند مِثِ هَمي خيابوني كه به اسمِ تُنه مَمَد بِِِسُمه مَمَد ، بِسُمه خونِ اي جِوونا كه مُخَمِر شده بِرا شرابت داره مست تَرُم ميكُنه همينه كه نميتونُم حرفِ دلُمِه به دختِرايي بزِنُم كه پاچه هاشون ِ پسرايي چَريدِن كه نمي دونِن پريدن رو مين چه مزه اي داره ولي مزه ماست موسير و چيپس و سيگار ِ خوب ميدونن همينه كه نمي تونم عاشق دخترايي بشُم كه تو دستشون زنجير و قلاده ي سگه تو او يكي دستشون... ها مَمَد ، ها نبودي ببيني آبُدانتِ خراب كِردِن خرمشهرتِ آزاد ، نه ، سوزوندِن ماه ِ شهرتَم خاموش كِردِن _ حالو شيرازم ! يه چيزي عين دُمِ مارِ ِ زنگي تو سِرُم چرخ مي خوره زنگ مي زنه زنگ مي زنه چرخ مي خوره ، چرخ مي خوره ، چرخ تا عُق بزنُم به زندگي مَمَد يادتِه ميگفتي دعوا سَر ِ نفت بود؟! خو بِرا چي تو علادين نِنِم هيچي ني بِسُمه مَمَد ، بِسُمه تا كي قرار ايجوري بمونه كه رو ديواراي خيابونايي كه به اسمِته شعاراي تبليغاتيشون ِ بنويسن ... يا بِرا يادگاري اسم ِ زيداشون ِ Mدوستَت دارَم مو هَم به همو شراب تلخ ِ هشت سال مقدس مي نويسُم دوسِت دارُم مَمَد .دوسِت دارُم شعر دوم اين تهران اگر ادامه داشته باشد هنوز ادامه روسريت را مي برد تا انتفاضه اي تا سنگ ... _ سنگ واژه سنگيني است وقتي كه نقطه هاي تو خالي اسم ات شدند نقطه هايي كه مُلاي اَبجد به من چسباند تهران را بزرگ، به مكتب خانه فرستاد حالا با تهران بزرگ چه كنم ؟ مانده ام ! آي ايران سبيلوي پشمالو روسريت را بپوش اينجا تهران است آي تهران ِ هيز ِ هرجايي لبهای سرخ دلقكي ات تکثیر میکرد پیچش ماهیچه ها و بوی ادکلن های عرق کرده تنی را مست بود از عاشقانه هاي سبز يك سرباز كه روسري ات اتفاق افتاد تو را به متن كشيد .و حاشيه ات را گل هايي خوني شد
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 21:2 توسط شهاب حاجتی |